فصل دوم:تندباد شرقی
صدای شاخ , شفاف و واضح در سرتاسر دشت پیچیده بود. ماه مارس بود و سبزه از زیر برف های آب شده بر می خاستند و جانی تازه می گرفتند. نسیم ملایم جنوبی بیرق ها و درفش های سپاهیان را به اهتزاز در آورده بود.
بارادیل به همراه براند و بارد و باراگوند , سواره بر روی تپه ای مشرف به دشت میان دیل و تنهاکوه ایستاده بودند.در زیر تپه سپاهیان دیل در شیپور هایشان می نواختند. سپس صدای شاخ بار دیگر در میان تپه ها پیچید و دروازه ی اره بور باز شد. داین پاآهنین به همراه دو هزار و پانصد دورف از کوه بیرون آمد.مو ها و ریش های بافته اش خاکستری بود. جوشنی فلس دار و براق بر تن داشت و سلاحش تبر دودم عظیمی بود.
سپاه دورف ها در کنار ارتش دیل ایستاد و خود داین به همراه دو تن از سپاه اصلی جدا و راهی بالای تپه شد. سمت راست او پسرش تورین, دورف خوش بنیه و جوانی قدم بر می داشت و سمت دیگرش مشاور پیر او گلوین او را همراهی می کرد. زمانی که به بالای تپه رسیدند , براند و همراهانش تعظیمی کوتاه کردند. دورف ها نیز به نوبه ی خود تعظیم کردند و داین شروع به سخن گفتن کرد.
"در گذشته ما و انسان ها در این جا دوشادوش هم جنگیدیم و کشته های زیادی دادیم ولی در نهایت پیروزی از آن ما شد... باشد که این بار هم سرافراز از نبرد بیرون آییم"
براند پاسخ داد "اگر شکست هم بخوریم شرمنده نخواهیم بود"
در این هنگام صدای تک شاخی در دشت پیچید و در جنوب گرد و خاکی نمایان شد. سیصد سوار بدون فرمانده از دشت های پهناور رووانیون به کمک پادشاه براند آمدند و دویست کماندار پیاده از اسگاروت پشت سر براگا , فرماندهشان که سواره پیش می آمد , به سایرین پیوستند.
باراگوند پرسید "پس دورف های تپه های آهن کجا هستند؟مگر امروز به عنوان روز تجمع کل سپاهیان مقرر نشده بود؟"
رگه ای از غم در چهره ی گلوین پیر دیده می شد "از ترس حمله به قلمروی خودشان هیچ کدام حاضر نشدند در جنگ شرکت کنند!"
براند لخند تلخی زد "فقط پنج هزار نفر , کمتر از نصف سپاهیان دشمن"
داین گفت "ولی اینجا بین پتک و سندان گیر می افتند و تعدادشون کمکی به حالشون نمی کند"
براند سپس رو به بارادیل کرد "از ارتش شرقی ها چه خبر؟"
بارادیل پاسخ داد "طبق خبرهایی که به دستمون رسیده یک ارتش دوازده هزار نفری تحت فرماندهی برودا از رومنوست خارج شده بود. راهشون رو به تائور نیمرایس و دوروینیون ادامه دادن و مسیر وردخانه رو پیش گرفتند ولی درست جایی که کارنن به کلدوین میرسه , دو قسمت شدن ... یک سپاه راه کارنن رو پیش گرفت و اون یکی ساحل کلدوین رو داره ادامه میده..."
داین حرفش را قطع کرد "چند نفر؟"
بارادیل ادامه داد "نمی دونیم ولی بیشترشون از راه کلدوین دارن میان"
داین گفت "قصدشون اینه که یک سپاه تپه های آهن رو اشغال کنه و اون یکی کار ما رو یکسره کنه"
براند گفت "ارتش دوم چه قدر با ما فاصله داره؟"
"حدودا سه یا چار روز"
"اگر مچنان کنار ساحل رودخانه هستن مجبور میشن که از تپه های جنوب دریاچه ی لانگ عبور کنن ... جاده ی قدیمی از میان یک تنگه ی باریک بین تپه های سنگلاخ رد میشه ... اونجا یک جایی هست که بر جاده اشراف داره و راهی از پایین به اونجا نیست"
باراگوند مداخله کرد "تپه ی گورپشته ها!"
براند سرش را تکان داد "اره ... ولی جای خوبی برای مخفی شدن و شبیخون زدن هست ... عده ای کماندار رو با بالای اون تپه می فرستم که راه رو برای شرقی ها سد کنه ... اگه اونا نتونن از جاده عبور کنن مجبور میشن تپه هارو دور بزنن و اونوقت از شمال تنهاکوه به ما حمله کنن و ما هم قصد داریم همین اتفاق بیفته"
بارد پرسید "ولی اگه از جاده رد بشن؟"
براند پاسخ داد "نمی تونن ... تا موقعی که کماندار ها اون بالا باشن با تلفات سنگینی از جاده رد میشن و تازه اگه بخوان راه رو ادامه بدن برای عبور از رودخانه مجبور از یک گدار خطرناک استفاده کنن که اون هم براشون گرون تموم میشه"
سپس مکثی کرد و به بارد گفت "تو و بارادیل با هشتاد کماندار بالای تپه ی گورپشته ها کمین کنید ... یک نفر رو همراهتون می فرستم که راه رفتن به بالای تپه رو میدونه ... حواستون باشه تا زمانی که سپاه دشمن به تنگه نرسید هیچ حرکت آشکاری انجام ندین ...وقتی مطمئن شدین که شرقی ها می خواند بلندی هارو دور بزنن به ما ملحق بشین..."
صدای تک شاخی دوباره در دشت پیچید. بارد و بارادیل تعظیمی کوتاه کردند و به سمت جنوب تاختند.از پی آن ها هشتاد نفر دیگر نیز راه افتادند و کرانه ی شرقی رودخانه را در پیش گرفتند.ساعت های متمادی به سرعت می راندند تا اینکه خورشید پهنه ی آسمان را پیمود و به افق غربی نزدیک و نزدیک تر می شد. سرانجام تپه های جنوب دریاچه ی لانگ هویدا شد. با رسیدن به دیواره ی شمالی تپه ها از سرعتشان کمتر کردند. جاده ی قدیم از میان سنگلاخ ها و تنگه های اینجا می گذشت و بیشتر از پنج سوار نمی تواستند پهلو به پهلوی هم از این جا عبور کنند. بارادیل و بارد به همراه پیرمردی که براند برای راهنمایی آنان فرستاده بود, پیشاپیش گروه از میان کوره راه های ناشناخته و گمراه کننده عبور می کردند. خورشید همچنان پایین تر می رفت که ناگهان به تپه ی گروپشته ها رسیدند.
تپه های گورپشته ها مکانی بود باستانی که هیچکس از سازنده و زمان ساخت آنان اطلاعی نداشت.گورپشته های بر تارک تپه , همانند تاجی سنگی دیده می شدند. تپه با دامنه ی جنوبی پرشیبش مشرف به ورودی جاده بود و خود از سمت شرق و شمال زیر تپه های بلندتری قرار داشت که بر روی آن سایه انداخته بودند.
پیرمرد با رسیدن به کوره راه مکثی کرد و به عصایش تکیه زد و گفت:"تپه ی گورپشته ها!غیر از این راه شیوه ی دیگری برای صعود از تپه وجود نداره ... دامنه ی جنوبی انقدر پرشیب هست که بالا رفتن ازش ممکنه به قیمت جون آدم تموم شه ... من برای صعود از تپه دیگه خیلی پیرم ... اگر رخصت دهید همین جا شما را ترک می گویم"
بارد از او تشکر کرد و پیرمرد به میان سایه ها زد و بازگشت.
گروه کوره راه را ادامه داد و سپس به بالای تپه رسید. خورشید در حال غروب بود و آسمان به رنگ سبز-بنفش محزونی دیده می شد. انبوه سنگ های در هم بر هم بر روی تپه قرار داشت که بر روی آن ها حروف رونی و نقش های عجیبی کشیده شده بودند.
بارد از اسب پایین آمد "اگه لازم بشه دفاع از این جا خیلی آسونه ... سنگ ها چیز خوبی برای پنهان شدنه ... می خوام قبل از تاریکی فردا شب پشت هر شکافی بین صخره ها و پشته ها گودبرداری شده باشه و با خرده سنگ بسته شده باشه ... شرقی ها فردا شب به این جا می رسن"
بارادیل با نگاهی پشته ها و نقوش عجیب رویشان را برانداز کرد "از این جا اصلا خوشم نمیاد"
بارد پشتش را به سنگی تکیه داد "خوشت بیاد یا نیاد بهتر از این جا گیرمون نمیاد ... شرقی ها اگه بخوان از این جا رد بشن تلفات زیادی میدن.فقط حواست باشه کسی اینجا آتیش روشن نکنه ... اگه لو بریم اومدنمون به اینجا کاملا بی فایده میشه"
"پس باید زودتر دست به کار شیم ... صبح که شد نباید وقت رو تلف کنیم"
گروهی از مردان مشغول جمع کردن سنگ های کوچک و بستن شکاف ها شدند تا این که با تاریکی هوا دست از کار کشیدند. شب بر روی تپه ها خیمه زد و به خاطر نبود آتش همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته بود.بارادیل هیچ کس و هیچ چیز را نمی دید. ولی در سکوت شب صدای نفس کشیدن بقیه افراد را می شنید.اولین بار بود که بر روی زمین ناهموار می خوابید.سنگریزه های کوچک او را اذیت می کرد.مدت زیادی غلت می زد و با هر حرکت صدای مفاصل خودش را می شنید تا اینکه در خواب سبک و ناآرامی فرو رفت.